این سیاست در تاریخ تشیع پیشینه دیرینه دارد. حضرت امام حسین (رضی الله عنه) را شیعیان کوفه سرزدند و تا به امروز در سوگش چنان اشک میریزند که گویی نه جنبش
“توابینی” بوده، و نه آنها را در ریختن خون جگرگوشه دخت رسول الله (صلی الله علیه وسلم) هیچ گناهی!…
شیوه برخورد نظام ولایت با اهل سنت از روز اول انقلاب چنین بوده است: لبخند از رو و خنجر از پشت.
هر عالم، دانشور، اندیشمند و رهبری از اهل سنت را که سر میزدند گروهی از بیت رهبری، یا نماینده ویژه ولایت فقیه، و یا مسئولانی بالا رتبه در جنازه اشک تمساح ریخته به ملت داغدیده وعده پیگیری و مجازات شدید عاملان داده است.
و تا امروز جنایتکارانی که در حق صدها چون؛ کاک ناصر سبحانی و احمد مفتیزاده ها در کردستان، و در حق صدها خوافیها و دکتر کاظمیها در خراسان ستم ورزیدهاند، و مجرمان ددمنشی که خون دهها عالم چون ضیایی را در جنوب و صدها چون دکتر میرین وعلی دهواری ها را در بلوچستان مکیده لاشههایشان را تکه پاره کردند، نه تنها آزادند، بلکه در ناز و نعمت از مقربان خان عالی حضرت و چماقداران بیت رهبرند!..
یادم میآید در سازمان اطلاعات زاهدان دو جلاد گماشته بودند، یکی پاشکسته و لنگ سیرت، خود را “بهرامی” معرفی میکرد و نقش جلاد اخمو و ناسزاگوی بیرحم را بازی میکرد. نه محاسن سفید پیرمردان فرسوده نزدش حائز احترام بود و نه عفت زنان پاکدامن بلوچ، حرفش چماق بود و لبخندش تازیانه. ودیگری که نقش روباه چرب زبان را بازی میکرد خود را “محمدی” مینامید. لبخندهای دومتری و عقلانیت مآبی در سخن و گویا تافته نابافتهای است از دیار خوبان که گردباد حیران سلیمان او را به اشتباه در سلک ددان شامل نموده! هر دو جان میستودند و سوگ تقسیم میکردند ولی یکی با اره سر میبرید و دیگری با پنبه!..
16 تن جوان بیگناه (در روز شنبه 4 آبان 1392) که به دو جرم نابخشودنی؛ بلوچ و سنی بودن، در سیاهچال نظام بودند بر طناب دار اهریمن آویزان شدند. چندی بعد روایتی بیروح از جلاد بیوجدان در بین مردم شایعه شد که فرمودهاند: از محضر گرانقدرشان اشتباهی ناچیز صورت گرفته و حال پشیمان است!..
آه خدای من!..
عجب سردمداران خوب و مسئولان دلرحمی داریم!..
مولوی نقشبندی همراه فرزند و 5 تن از همراهان به جرم بیگناهی در سلول تار و نمناک اهریمن شکنجه میشود، ملت بلوچ و آزادگان ایران زمین سخت پریشانند. پس از 600 روز دلهرگی و شایعههای شاد آزادی و بیگناهی، مشت فولادی ولایت نفسها را در سینهها خفه کرد: احکام سنگین دادگاه به اعدام و زندان و تبعید و شکنجه برای مولوی و همراهان…
دهنها از حیرت واماند، جگرها خون شده بر گونههای سوخته بلوچان ستمدیده واهل سنت مظلوم و آزادگان بیمأوای میهن عزیز جاری شد.
حکم دادگستری است؛ میزان عدالت نامین امام زمان. کوچکترین اعتراضی بر آن میتواند زبان سرخت را از حلقومت برکشیده طعمه شغالهای گرسنه گرداند!..
نائب بر حق ولی فقیه مطلق “کبلایی مش سلیمانی” اظهاراتی طلایی بیان میدارند. حضرت والا مقامشان (!!) میفرمایند: ایشان با وعدههای پیشین آزادی مولوی نقشبندی ویاران چوپان دروغگو شدهاند، ایشان به رئیس کل دادگستری استان؛ آقای مش حمیدی تلفن فرموده داد میزنند مولوی نقشبندی بیگناه است و قاتلان او آزادنه در بیرون میگردند!..
وای.. وای … الهی فدای این غرش مردانهاش!!..
عجب ملت با سعادتی هستیم ما که چنین رهبران و پیشوایان غیور و بامروتی داریم!!..
باید بلوچها و آزادگان ایران زمین به پابوسی مقام والایش راهی زاهدان شوند، و چون رخت از جهان بربندد مزارش را کربلای مریدان ولایت گردانند!..
نائب بر حق شاه علی خامنه، که بر گرده بلوچها سوار است والاترین مقام، و به عبارت دیگر عصای مطلق سلطان مطلق است. آیا ملت چنان ابلهند که با چنین نعره وغرشها وبازیهایی گول بخورند؟!..
سیاست به “مرگشان بگیرید تا به تب راضی شوند” هرگز نمیتواند از درجه نفرت ملت به این نظام دیکتاتوری و سران تبعیض نژاد آن بکاهد.
بلوچها در چشمان رهبر خوار و زبونترند از اینکه عالی مقام در حق آنها لب بگشاید، حال مش سلیمانی به عنوان نائبش سنگ پرانی کرده، فردا با لبخندی درازتر از گوشهای داراز گوش و پیشانی عرق ریزان زحمتهای کلان سربرمیآورد که چند ساعتی از حکم زندانیان کاسته، و مرگهای بر طناب پلاستیکی را به آویخته شدن محترمانه بر چوبه دار تیرهای برق کنار خیابان تخفیف داده است. تا باز ملت نگونبخت بر رحم و شفقت رهبر خوش طینت دوصد آفرین گویند!..
ما حسینیان بلوچ پیشاپیش بر کوفیان بیت رهبری آفرینها و مرحباها میفرستیم، و بر چوبه دارتان چنان بوسه میزنیم که اماممان حسین (رضی الله عنه) بر شمشیر شمر بوسه زد، تنها انتظار داریم بهر احترام شهروندی گمان مبرید که چنان احمق و نادان و ابلهیم که با هر سازتان برقصیم…
ای کاش ددان پند گیرند از گهر متنبی شاعر حکیم عرب:
گر تو بینی دندانهای بران شیر
گمان مبر برویت لبخند میزند شیر..
کوچک و ناتوان را در ستیز نپندار کم
پشه تواند خونین کند چشمان تیز بین ددان را…
إِذَا رَأَيْتَ نُيُوْبَ اللَيْثِ بَارِزَةً *** فَلَا تَظُنَّنَ أَنَّ اللَيْثَ يَبْتَسِمُ
لَا تَحْقَرَنَّ صَغِيْرًا فِيْ مُخَاصَمَةٍ *** إِنَّ البَعُوْضَةَ تُدْمِيْ مُقْلَةَ الأَسَدِ
نویسنده: حسن بامری – سرباز