مرثیه ای نیمه تمام در وصف انقلابی که زود پوسید / عبدالستار دوشوکی

0
256

 

برگرفته از کیهان آنلاین:  “دهه روشنگری” در برابر “دهه فجر”: ۳۵ سال «ضدانقلاب»؟!

 

دهه فجر ماه بهمن مناسبتی است همانند عاشورا و تاسوعا برای نوحه خوانی واقعه انقلاب و مرثیه سرائی مرگ زودبهنگام  آن و بخصوص بازخوانی ضیافت میراث خواران دغلکار و قصابان مستی که سور عزای ما را بر سفره لاشه انقلاب به یغما رفته نشسته اند. من قبل از انقلاب دانشجویی بودم به “اصطلاح شهرستانی” از دورافتاده ترین شهر ایران. این نوشتار حکایتی مرثیه وار، واقعی و مختصر از نگاه شخصی من است به انقلابی که در به ثمر رسیدن آن همانند میلیونها ایرانی بنوبه خود سهم بسیار جزئی  داشتم. انقلابی که نیمی از فرزندان خود را با ولع وصف ناپذیر بلعید و نیمی دیگر را با خشونتی تام بسوی سرزمین های دور استفراغ کرد. انقلابی که فکر میکردیم عروس دلربا و زیبای ما است. اما دیری نپائید که به عجوزه ای خونخوار در حجله هزار تازه داماد نوکیسه و از راه نرسیده تبدیل گشت، و بعد از آن شد هرآنچه که نمی باید شد!

 

اولین و تنها باری که شاه را دیدم سال ١٣٤٩ بود. آمده بود تا بیمارستان کوچکترین و دورافتاده ترین شهر ایران را افتتاح کند. بیمارستانی که اگر نمی بود، شاید عمر من هم به دیدن انقلاب سال ٥٧ کفاف نمیداد. زیرا حدود یک سال بعد به دلیل ابتلا  به بیماری مالاریا بمدت یک هفته در آن بستری بودم، آن هم کاملاً مجانی مثل بقیه بیماران. در آن زمان چابهار شهر کوچکی بود با یک دبستان، یک دبیرستان، یک قهوخانه و یک مشروب فروشی که در ٢٥ متری تنها مسجد شهر قرار داشت.  نه تنها بهداشت بلکه آموزش و پرورش و همچنین تغذیه نیز رایگان بود. در مدرسه ما ظهرها غذای گرم نیز داشتیم. البته هیچ اجبار برای بزرگسالان در انتخاب بین قهوخانه و مشروب فروشی و مسجد وجود نداشت و هر کس در انتخاب خود آزاد بود. زمانی که به دبیرستان رفتم کم کم پی بردم که این خدمات و سرویس های رایگان و آزادی اختیار و تورهای اردویی رامسر و بابلسر و غیره که در عنفوان نوجونی بدانجا رفته بودم ، آزادی واقعی نیستند و رژیم شاه حق ما را خورده است، و باید به فکر رهایی و آزادی واقعی بود. اگرچه در آن زمان من سیاسی نبودم. بعد از دبیرستان برای تحصیلات پزشکی به تهران رفتم. در آن زمان تحصیلات دانشگاهی و خوابگاه و غذا و غیره کاملا مجانی بود و ما دانشجویان از مناطق محروم هزار تومان خرجی ماهیانه نیز دریافت می کردیم.

 

اولین خوابگاه ما مجموعه ای از ویلاهای شیک بود که در ضلع جنوبی پارک ملت قرار داشت. در اولین روز ورود از آنجایی که اتاق ما آماده نبود، ناچار شب را در ویلای دو دانشجوی سال دوم پزشکی بنام های صفدری و نارویی از استان سیستان و بلوچستان گزراندم. صفدری طرفدار شاه بود اما بعد از انقلاب همانند یار غار خود حسینعلی شهریاری (نماینده فعلی زاهدان و رئیس کمیسیون بهداشت مجلس) با چرخش ١٨٠ درجه ای جانثار امام شد و اکنون جزوء حلقه اصولگرایان افراطی و از رانتخواری بزرگ زاهدان است. عبدالحلیم نارویی نیز حدود ٣٤ سال پیش به سازمان مجاهدین خلق پیوست و جزو کادرهای بالای سازمان شد. او در روز یکشنبه ١٠ شهریور ١٣٩٢ بهمراه حدود  ٤٠ تن از کادرهای بالای سازمان مجاهدین در حمله  وابستگان سپاه قدس به اردوگاه اشرف در عراق کشته شد. بهر روی بعد از مدتی از بیم سیاسی شدن دانشجویان در محیط خوابگاه های دانشجویی، خوابگاه را از ما گرفتند و ما دربدر به دنبال اتاق اجاره ای در بنگاه های ملکی دعای توسل می خواندیم، چون کمتر کسی حاضر می شد به دانشجو اتاق اجاره دهد. در نهایت سه تن از ما موفق شدیم اتاق کوچکی را در خیابان شادمان اجاره کنیم. یکی از هم اطاقی هایم که دانشجوی دانشگاه صنعتی بود در فعالیت های سیاسی طیف چپ فعال بود؛ و هم او بود که در سال ١٣٥٦ پای مرا به تظاهرات برق آسا و موضعی دانشجویان کشاند و مرا با “میوه ممنوع” نوارهای صوتی آیت الله خمینی آشنا کرد. خمینی برای ما به منجی بت گونه ای تبدیل شده بود که عکس وی را در ماه می دیدیم. دانشگاهها نیز تعطیل شد.  بعد از تظاهرات میلیونی ١٦ شهریور ٥٧ که در آن شرکت داشتم، به سرنگونی رژیم پهلوی ایمان پیدا کردم، و تصمیم گرفتم به چابهار برگردم تا فعالانه برای انقلاب فعالیت کنم. البته باید اعتراف کنم که قبل از انقلاب بعد از کتابهای پلیسی پرویز قاضی سعید، من طرفدار پروپا قرص کتابهای آیت الله ناصر مکارم شیرازی، دکتر شریعتی و دیگر نویسندگان ملی و مذهبی بودم و سخت علاقه پیدا کرده بودم تا در مورد مباحث فقهی و اختلافات بین شیعه و سـُـنی تحقیق کنم، و در این باره کتابهای زیادی خواندم. در عین حال بسیاری از دوستان فرهیخته، مهربان و باسواد من توده ای بودند، اگر چه هرگز با عملکرد و سیاست های حزب توده میانه خوبی نداشته و ندارم، و درک نمی کردم (هنوز هم درک نمی کنم) که چرا شخصیت های خوب، فهمیده، متین، روشنفکر و انسانمدار و باسواد طرفدار و یا عضو حزب توده هستند.

 

چابهار همانند بقیه شهرهای استان سیستان و بلوچستان بیشتر نظاره گر انقلاب به رهبری آیت الله خمینی بود. در بازگشت به چابهار صحبت های خصوصی زیادی با برخی از افراد ذی نفوذ داشتم تا آنها را متقاعد کنم از انقلاب و بخصوص “رهبر آشتی ناپذیر” انقلاب، آیت الله خمینی” حمایت کنند، که متاسفانه اینگونه نشد. من از سخنان و عکس العمل توهین آمیز برخی از آنها شدیداً دلشکسته و آزرده خاطر و مایوس شدم. سپس بهمراه دو تن از دوستانم تصمیم گرفتیم که شب ها بر روی دیوارهای شهر شعار نویسی کنیم، که خوشبختانه برای انعکاس صدای انقلاب در آن شهر خفته دورافتاده تا حدی مثمر ثمر واقع شد. بیاد دارم پاسی از نیمه شب ها با قوطی های رنگ فشاری بر روی دیوارهای شهر می نوشتیم ” خمینی عزیزم، بگو تا خون بریزم”. کلمه خون را هم با رنگ فشاری قرمز می نوشتیم. غافل از اینکه زمانی نه چندان دور، این شعار رنگ و معنای دیگری به خود می گرفت. از سه تن شعار نویس، دو نفر از ما موفق به فرار از ایران شدیم. یک تن زندانی شد؛ و مهندس اشکان (رئیس اداره آبیاری چابهار) که رنگ های فشاری را برای ما تهیه دیده بود و امکانات ماشین تایپی و استنسل و غیره اداره خود را برای بثمر رساندن انقلاب هزینه کرده بود، بعد از انقلاب با تشویق برخی از همان افراد ذی نفوذ که بعد از انقلاب رنگ عوض کردند و در مدح و ثنای “امام امت” و ولی امر مسلمین نه تنها شهره آفاق شدند بلکه صاحب مکاشفات و کرامات و املاک و مقامات نیز شدند؛ توسط اداره  اطلاعات دستگیر و در زیر شکنجه جان باخت. مهندس اشکان انسان به معنی واقعی کلمه بود و مصداق عملی این مصرع بود که “در مسلخ عشق جز نکو را نکشند، روبه صفتان زشت خو را نکشند”.  بیاد دارم یک گروه ده نفره از نوجوانان و جوانان چابهار درمحکومیت و اعتراض به شعارنویسی های ما سوار بر ماشین های شهربانی و ژاندارمری می شدند و در شهر ویراژمی دادند و بر علیه انقلاب و آیت الله خمینی هتاکانه شعار می دادند. هشت نفر از آن گروه ده نفری بعد از انقلاب به جهاد سازندگی، سپاه و اطلاعات پیوستند و اکثر آنها نیز صاحب مال و مقامات شدند. البته من از مفصل این باب مجملی  از شهر کوچک و دورافتاده خود گفتم ، تو خود ز مجمل من رو مفصلی از کل کشور برخوان!

 

بعد از پیروزی انقلاب همه چیز دگرگون شد ـ همه چیز! از همان ابتدای کار تامگرایی ایدئولوژیکی و انحصارگری مطلق مذهبیون شیعه شروع شد. بیاد دارم در اسفند ١٣٥٧ در یک سخنرانی “آتشین” در بازار قدیمی چابهار از ضرورت صیانت از اهداف انقلاب در جمع کثیری از مردم صحبت کردم. آنهم انقلابی که بلافاصله از بدو پیدایش فرزندان خود را قبل از بلعیدنها و استفراغ کردنها “عاق” کرده بود.  صندوق های رفراندوم قانون اساسی در ١٢ فروردین در چابهار به آتش کشیده شدند. در بازگشت به تهران و درس، تعدادی از همکلاسان که انجمن اسلامی دانشکده را بنیانگزاری کرده بودند از من خواستند تا مثل بقیه دانشجویان به کتابخانه انجمن اسلامی کمک مالی بکنم. گفتم اول باید کتابخانه را ببینم و بعد تصمیم بگیرم.  به کتابخانه تصرفی انجمن رفتم و کتاب های  را که در آنها علنا به اعتقادات اهل سنت توهین شده بود، به آنها نشان دادم و گفتم چگونه انتظار دارید من برای خرید کتابهایی که در آن به اعتقادات من توهین شده است کمک کنم؟ و این اعتراض اولین برگه جرم بود در پرونده “ضد انقلابی” من که بعدها قطور شد. باقی مانده قوطی های رنگ فشاری در تابستان ٥٨ نیز بدرد خورد. زمانی که بر علیه هجوم همه جانبه نیروهای نظام به کردستان، و به حمایت از مردم کرد در چابهار، حول شعارهایی نظیر “بلوچستان مــــتــحــد کردستان” تظاهرات اعتراضی براه انداختیم. در اواخر فروردین سال١٣٥٩ آیت الله خمینی به شورای انقلاب فرهنگی دستور تصفیه و پاکسازی دانشگاهها را داد، و متعاقب آن ضرب العجل سه روزه به دانشجویان صادر شد تا دانشگاهها را برای تطهیر خالی کنند. اما دانشجویان سراسر کشور مقاومت کردند و بسیاری از دانشجویان تهران در دانشگاه تهران برای مقاومت بر علیه انقلاب فرهنگی جمع شده بود. در روز اول اردیبهشت سال١٣٥٩ به دستور شورای انقلاب فرهنگی مامورین مسلح نظام بهمراه فالانژهای انجمن اسلامی و اوباش حزب اللهی با بیرحمی تمام از درب اصلی به دانشگاه  تهران همانند بسیاری از دانشگاه های کشور حمله کردند. من در میان هزاران دانشجو در قسمت شمالی کوی دانشگاه بودم و مستقیما شاهد درگیری و کشتار دانشجویان در خط مقدم نبودم، اما شاهد انتقال حداقل جسد سه دانشجو بودم که از درب شمالی به بیرون انتقال یافتند؛ و با خود گفتم “این هم مزد دانشجویانی که برای انقلاب قیام کرده بودند و عکس امام را در ماه می دیدند”.

 

اولین و تنها باری که آیت الله خامنه ای را دیدم سال ١٣٥٩ در دانشگاه سیستان و بلوچستان در زاهدان بود. وی که قبل از انقلاب در ایرانشهر در تبعید بسر می برد، اکنون نماینده آیت الله خمینی در شورای عالی دفاع و امور جنگ بود. از نزدیک با وی صحبت یا بهتر است بگویم مباحثه و مجادله در مورد مسیر انقلاب و ناروایی های بعد از آن کردم. وی در آن زمان  که حجت الاسلام بود، جزو آیت الله های صدر نظام نبود، و هیچ کس تصور نمی کرد که وی روزی “ولی امر مسلمین جهان” شود. اما واقعیت این است که ” بعد از پیروزی انقلاب همه چیز دگرگون شد ـ همه چیز!” و این دگرگونی و بلعیدن همچنان ادامه دارد. بهر روی بعد از تعطیلی دانشگاهها بعنوان معلم دستمزد در دبیرستان و هنرستان چابهار مشغول تدریس شدم. اما نمی دانم چرا در سر کلاس درس جغرافیا و شیمی و فیزیک دانش آموزان کنجکاو اصرار داشتند برای آنها فرضیه تکامل داروین و ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس و تشابهات بین انقلاب فرهنگی چین و ایران و اینگونه مسائل را توضیح بدهم. بعد از کمتر از سه ماه و به دلیل شکایت های پی در پی عماد افروغ (نماینده ادوار مجلس) و اصلاح طلب سرشناس فعلی، بعنوان معلم ضد انقلاب از کار اخراج شدم که خود حکایتی است پر آب چشم از بدهکاران حزب اللهی وابسته به انجمن های اسلامی دیروز که امروز گستاخانه در درون و بیرون از کشور طلبکار شده اند.

 

عماد افروغ که افتخار آموزش نظامی لبنان را نیز در کارنامه “پر افتخار” خود دارد، در آن زمان در انگلستان به تحصیل پیش دانشگاهی مشغول بود. وی که یک حزب اللهی افراطی بود به دلیل عربده کشی و تظاهرات خشونت آمیز و حمله به سفارت آمریکا در لندن دستگیر، یک ماه و نیم زندانی و سپس از انگلستان اخراج می شود. در بازگشت به ایران بعنوان یک عضو اولیه جهاد و اطلاعات و سپاه به چابهار فرستاده می شود. وی برای شناسائی معلمین و دانش آموزان در دبیرستان و هنرستان چابهار همانند من مشغول تدریس می شود. همه معلمان از وی هراس داشتند و می دانستند دیوار موش دارد و موش گوش دارد. وی همواره در آخر ماه از معلمین می خواست بخشی از حقوق ماهیانه خود را برای ادامه جنگ به او بدهند. بیاد دارم در یکی از زنگ تفریحات که معلمین همه در دفتر نشسته بودند، از من پرسید: “آقای دوشوکی شما برای کمک به جنگ چقدر از حقوقتان را می دهید؟”. من هم پاسخ دادم: “حاضر نیستم حتی یک قران برای ادامه جنگ بدهم؛ اگر جنگ متوقف شود حاضرم همه حقوق ماهانه ام را بدهم”. وی بسختی برآشفته شد و فریاد زد اینجا جای ضد انقلاب نیست! و من هم در جوابش گفتم اینجا شهر من است و من نمی دانم که وی چرا و به چه دلیلی از کدام کوره دهی به اینجا آمده. دو هفته بعد با حکم تلگرافی مدیر کل آموزش و پرورش از کار اخراج شدم، و دانش آموزان دبیرستان و هنرجویان هنرستان به اعتراض به اخراج من اعتصاب و تحصن کردند که تا یک هفته ادامه داشت. سپس سردارعلیرضا جاهد که اکنون جزو فرماندهان عالیرتبه سپاه پاسداران و جانشين بسيج ستاد كل نيروهاي مسلح است، و در آن زمان فرمانده سپاه چابهار بود، از طریق پسر عموی من حسن دوشوکی که با وی دوست بود، به من پیام داد که از محصلین بخواهم به کلاس ها بر گردند، وگرنه دستگیر خواهم شد و برای محاکمه به تهران فرستاده می شوم ـ که معنی آن مشخص بود. من هم حقیقتش را بخواهید ترسیدم و در دو سخنرانی در دبیرستان و هنرستان از دانش آموزان تقاضا کردم که به کلاس ها برگردند، که برگشتند. همان رگه ترس باعث شد که بجای شهادت طلبی و “ایستاده مردن” از ایران فرار و به انگلستان بیایم، همان انگلیسی که افروغ را به ایران اخراج کرد. ایرانی که در آن امثال افروغ ها استاد دانشگاه و نماینده مجلس شدند و با خنده شاهد بلعیدن خونین فرزندان انقلاب و اخراج دیگران توسط انقلابی نمایان دو رو، خونریز و فرصت طلب شدند. همین به اصطلاح انقلابیون در عرض ٣٥ سال گذشته چنان باعث پوسیدگی انقلاب شدند که بوی متعفن خون، درغگویی، دغلکاری و فساد و رانتخواری آن به مشام حزب اللهی های دو آتشه دیروز و اصلاح طلبان رفرمیست امروز حتی در پستوهای سکوت در روستاهای سوادکوه و دخمه های اوین در تهران نیز رسیده است.

 

در پایان باید اضافه کنم که علیرغم پروسه زوال تدریجی ٣٥ ساله از درون و بخصوص در طی ٨ سال گذشته، انتخاب حسن روحانی که با شعار اعتدال و تغییر به میدان آمده بود، نه تنها بارقه های امید را در دل بسیاری از ایرانیان بوجود آورده بلکه فرصت گرانبهایی را نیز برای نوتوانی اقتصادی و سیاسی نظام در عرصه بین المللی و حتی نوعی آشتی بین جناح های درون حاکمیت بوجود آورده است.  توافق هسته ای، دیدار هیئت های پارلمانی اروپا و بریتانیا، سفر روحانی به مجمع جهانی اقتصاد در داووس، اجازه ورود به گروهی از خبرنگاران آمریکایی، و سفر گروه سیاستمداران کهنه کار بین المللی موسوم به “منتفذین” که با هدف ترغیب و ترفیع روحیه از نو شکل گرفته برای گفتگو مابین ایران و جامعه بین‌المللی از یک سو، و از سوی دیگر طرح بی باکانه مطالبات قشرهای مختلف اجتماعی نظیر درخواست ٧٧٢ روزنامه ‌نگار از حسن روحانی برای بازگشایی دفتر انجمن صنفی روزنامه‌نگاران، و شمولیت رهبران مذهبی اهل سنت در بیست و هفتمین کنفرانس بین المللی وحدت اسلامی بعد از سالها حذف و ممانعت، و انتخاب استاندار اصلاح طلب برای مناطقی مانند بلوچستان حکایت از عزم جدیدی از سوی بخشی از حاکمیت برای توقف پروسه پوسیدگی و برون رفت از بحرانی که ممکن است عواقب ناگواری برای کل نظام داشته باشد، دارد. این عزم اگرچه با مخالفت شدید اصولگرایان افراطی رانت خوار در داخل مواجه شده است، اما در صحنه بین المللی با استقبال و خوشبینی محتاطانه روبرو گشته است. افراطی گری قوه مقننه و افزایش اعدام ها و نقض فاحش حقوق بشر توسط قوه قضاییه و نهادهای امنیتی تحت قیومیت رهبری شاید  نشانه های بارز ناخشنودی آنها در مقابل تلاش دولت در عرصه بین المللی است. اگرچه معتقدم  تا به امروز نظام ثابت کرده است که ماهیتاً اصلاح پذیر نیست، اما در عین حال به این حقیقت تلخ نیز واقفم که در شرایط کنونی بسیاری از مردم ایران جز امید به تغییر و اعتدالگرایی از درون، گزینه عملی دیگری در پیش رو ندارند؛ و دولت روحانی را بهترین و شاید تنها شانس تغییر و برون رفت مسالمت آمیز از بن بست ٣٥ ساله جمهوری اسلامی تلقی می کنند.

منبع: کیهان آنلاین

عبدالستار دوشوکی

بهمن ١٣٩٢

[email protected]